نوشته‌های مشابه

  • نامه ای به آنا

    آناستازیا عزیز،امروز من به سن‌پترزبورگ رسیدم. مدتی در سفر بودم. از دریا و خشکی از دل کویر تا امروز که به پنجره اروپا رسیدم. هنوز چشمم به کاخ پترهوف و فواره‌ها نیافتاده است. از این که هنوز غبار زاهدان و سفر دور و درازم را نه تکانده‌ام غمگینم. دوست دارم باقی زندگیم کنار این فواره‌ها…

  • |

    زرگل

    حنای روی دستش هنوز رنگ نباخته است. از خواستگاری تا روز عروسی دو ماه هم طول نکشید. سرعت حوادث لذت دقایق را از او گرفت. یک چشم به هم زدنی دید جامه سرخ پلیوار دوز به تن دارد. بچه ها بالای سرش شاباش جمع می کنند. چشم هایش بسته و سرش پایین است. زنی از…

  • ماهور

    ماهور هوا کم کم سرد می شود. روزنامه را ورق می زنم. فنجان چای روی میز کوچک سرد شده است. می روم یکی دیگر برای خودم بریزم. چای، روزنامه و کتاب سرگرمی‌های دوران بازنشستگی‌ام شده‌اند. عصرها در پارک لاله قدم می زنم. چند کلاغ‌ گاهی از روی چمن‌ها به طرف نیمکت سنگی که من نشسته‌ام…

  • گلناز

    عرق سردی روی پیشانی و صورتش نقش بسته بود. چشمانش دو دو می زد. هر چند دقیقه دست به پاکت سیگار می برد. وقتی دستش با ته سیگار می سوخت آن را کنار خاکسترها می کشت. ⁃ ای لعنت به تو روزگار! چرا با من چنین کردی؟ چرا؟ لنگ بلند کنار دستش را به صورتش…

  • |

    مسخ

    دست ها و پاهایش سنگینی عمیقی را احساس می کرد. گویا از اختیار او خارج شده اند. به آسمان نگریست. ستاره ها بالای سرش چشمک می زنند. شب گذشته را به خاطر آورد. جنگ او با بلاه* سه شبانه روز طول کشید. چه ضربه هایی که به هم زدند. سه روز جنگ طاقت فرسا. بلاه…

  • مسیح در چابهار

    #داستان آفتاب پشت ابرهای ضخیم پنهان شده بود. نسیم صبحگاهی از روی دریا بوی نم را با خود به ساحل می آورد. قایق‌های کنار ساحل به آرامی بالا و پایین می رفتند. پنجره اتاق را کمی باز کردم. انعکاس صدا موج ها خودشان را به داخل اتاق رساندند. دوست خبرنگارم روی تختش نشسته بود. هنوز…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *