نوشته‌های مشابه

  • هانی و شی مرید

    چشم‌هایش از درد می کرد و قرمز شده بودند. گوشی را کنار گذاشت. آخرین پیام های تلگرام را نخوانده بود. چشم درد بی قرارش کرده بود. با صدای بلند هانی را به اتاق کشاند. ⁃ هانی جان شام چه شد؟ یک دست گوشی و در دست دیگر ملاقه میان چارچوب درد ایستاد. ⁃ داشتم لایواستوری…

  • |

    آمر صاحب

    مرد شال بلندی دور سرو و تنش پیچیده بود. دو کودک با لباس های مندرس کنار او ایستاده بودند.گاهی زیرچشمی آنها را نگاه می کردم. منتظر دوستم بودم که داخل اتاق رفته بود. ما برای دیدن آمر صاحب آمده‌ایم…مرد شال پوش به سمت مرد منشی خم شده بود چند جمله دیگر گفت. منشی سعی داشت…

  • حاجی چاکر

    حاجی چاکر کرکره مغازه را پایین کشید. صدای اذان از دورتر به گوش می رسید. وسط ظهر مردم با خریدهایی به دست سعی می کردند خود را از ترافیک چهار راه رسولی نجات دهند. افسر جوان با دست ماشین ها را هدایت می کرد. گاهی سوتش را به دهان می گذاشت و ماشین های متوقف…

  • خالو

    گل‌محمد اسطوره عاشقی در روستای ما بود. نماد خواستن و دست نکشیدن تا با یار رسیدن، اما داستان او جور دیگری جلو رفته بود. یعنی مبتلا به عشق بی وصال شده بود. رنج نرسیدن او را از شهر و دیارش به ملک غربت رسانده بود.پدر می گفت چند بار با مردم به دنبالش گشته بودند…

  • حافظ در زاهدان

    حافظ در زاهدان دست را تا نیمه بالا آورد. چندین تاکسی از کنارش به سرعت رد شدند. – خرابات دربست پرایدها با حرکات زیگزاگی از خیابان عبور می کردند. گاه صدای افتادنشان در دست‌اندازها به گوش می رسید. مرد جوان پای بر روی ترمز گذاشت و جلوی پیرمرد توقف کرد. لباس‌های عجیب و غریب مسافر…

  • |

    سیه مارِ نیلگ

    لنگ بسته بر سر و صورتش را باز کرد. عرق را از سر و رو بر زمین چکاند. غرق در خیالاتش گوشه ی کپر کز کرد. مه گنج بر آتشدان دیگ کوچکی را بار گذاشته بود.  – هان گنگوزار چه شده؟ کشتی هایت غرق شدن؟ – قجرها سرو کله شان پیدا نشده این طرفا؟ –…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *