نوشته‌های مشابه

  • جان‌بیزار

    جان‌بیزار روی چمن پارک بلوچ دراز کشیده بود. آفتاب تند و تیز زاهدان بر روی چهره تکیده‌اش می تابید. گاهی صدای رد شدن جیپ‌های ژاندارمری از خیابان به گوش می رسید. جان‌بیزار لنگ دستارش را باز کرده و بر روی خود کشیده بود تا از گزند پشه‌ها زاهدان در امان باشد. وسط ظهر معمولا پارک…

  • ماهور

    ماهور هوا کم کم سرد می شود. روزنامه را ورق می زنم. فنجان چای روی میز کوچک سرد شده است. می روم یکی دیگر برای خودم بریزم. چای، روزنامه و کتاب سرگرمی‌های دوران بازنشستگی‌ام شده‌اند. عصرها در پارک لاله قدم می زنم. چند کلاغ‌ گاهی از روی چمن‌ها به طرف نیمکت سنگی که من نشسته‌ام…

  • گلناز

    عرق سردی روی پیشانی و صورتش نقش بسته بود. چشمانش دو دو می زد. هر چند دقیقه دست به پاکت سیگار می برد. وقتی دستش با ته سیگار می سوخت آن را کنار خاکسترها می کشت. ⁃ ای لعنت به تو روزگار! چرا با من چنین کردی؟ چرا؟ لنگ بلند کنار دستش را به صورتش…

  • |

    قبیله باران ندیده

    ۱)ای اهورامزدا ما بندگان خشکسالت آمده‌ایم به درگاهت دعا کنیم تا مهر میتراییت بجوشد و به آناهیتا امر کنی به تدبیرش ما را سیراب کند.موبد تند تند زیر لب وردهایی می خواند. گاهی صدایش را در سر می انداخت و صداهای عجیب و غریب از خودش در می آورد. هو هو یا میثرا، ای هورمزد،…

  • خالو

    گل‌محمد اسطوره عاشقی در روستای ما بود. نماد خواستن و دست نکشیدن تا با یار رسیدن، اما داستان او جور دیگری جلو رفته بود. یعنی مبتلا به عشق بی وصال شده بود. رنج نرسیدن او را از شهر و دیارش به ملک غربت رسانده بود.پدر می گفت چند بار با مردم به دنبالش گشته بودند…

  • |

    زیورُک

    هشت سالش بود. داشت کلاس دوم را می گذراند. معلم از درس هایش راضی بود. او را ردیف جلو نشانده بود. -می خوای چه کاره بشی؟ -دکتر… سرش پایین بود. تند تند زمین را می پایید.  یک شب وسط زمستان ملا خلیل از مسجد برگشته بود. بچه های قد و نیم قد هر یک با…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *