نوشته‌های مشابه

  • |

    سیه مارِ نیلگ

    لنگ بسته بر سر و صورتش را باز کرد. عرق را از سر و رو بر زمین چکاند. غرق در خیالاتش گوشه ی کپر کز کرد. مه گنج بر آتشدان دیگ کوچکی را بار گذاشته بود.  – هان گنگوزار چه شده؟ کشتی هایت غرق شدن؟ – قجرها سرو کله شان پیدا نشده این طرفا؟ –…

  • |

    تیر برق

     در کوچه ما تیر برقی است که بین هم قطارانش ظاهرا دارای عقل و جان است. بسیار شبیه انسانهای این دوره زمانه است. یعنی می آموزد و آموخته هایش را هم به کار می برد. شب هنگام کسی اگر از کوچه عبور کند تیرهای دیگر مدتی روشن می مانند تا فرد رد شود سپس خاموش…

  • پیاله

    داستان‎ ‎پیرمرد هر روز صبح آفتاب نزده کیسه‌ی بزرگی به پشت راهی کوچه و خیابان می شود. گاهی آنقدر  در آن تپانده کومه‌ای بزرگ می شود که پیرمرد به زحمت از میانش دیده می شود. چند ماهی است که به محله همت آبادآمده‌ام. او را گاهی صبح  و بیشتر بعدازظهرها می بینم. گاهی شب‌ها با…

  • |

    آمر صاحب

    مرد شال بلندی دور سرو و تنش پیچیده بود. دو کودک با لباس های مندرس کنار او ایستاده بودند.گاهی زیرچشمی آنها را نگاه می کردم. منتظر دوستم بودم که داخل اتاق رفته بود. ما برای دیدن آمر صاحب آمده‌ایم…مرد شال پوش به سمت مرد منشی خم شده بود چند جمله دیگر گفت. منشی سعی داشت…

  • حاجی چاکر

    حاجی چاکر کرکره مغازه را پایین کشید. صدای اذان از دورتر به گوش می رسید. وسط ظهر مردم با خریدهایی به دست سعی می کردند خود را از ترافیک چهار راه رسولی نجات دهند. افسر جوان با دست ماشین ها را هدایت می کرد. گاهی سوتش را به دهان می گذاشت و ماشین های متوقف…

  • نور خدا

    داستانکی برای خدا نور لجه‌ای(لجعی) (و به آنها گفت که در اورشلیم چه سرنوشتی در انتظار اوست؛ او فرمود: «مرا که مسیحم خواهند گرفت و نزد رئیس کاهنان و علمای مذهبی خواهند برد و به مرگ محکوم خواهند کرد. آنان نیز مرا به رومی‌ها تحویل خواهند داد. ایشان مرا مسخره کرده، شلاق خواهند زد و…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *