نوشته‌های مشابه

  • مسیح در چابهار

    #داستان آفتاب پشت ابرهای ضخیم پنهان شده بود. نسیم صبحگاهی از روی دریا بوی نم را با خود به ساحل می آورد. قایق‌های کنار ساحل به آرامی بالا و پایین می رفتند. پنجره اتاق را کمی باز کردم. انعکاس صدا موج ها خودشان را به داخل اتاق رساندند. دوست خبرنگارم روی تختش نشسته بود. هنوز…

  • پیاله

    داستان‎ ‎پیرمرد هر روز صبح آفتاب نزده کیسه‌ی بزرگی به پشت راهی کوچه و خیابان می شود. گاهی آنقدر  در آن تپانده کومه‌ای بزرگ می شود که پیرمرد به زحمت از میانش دیده می شود. چند ماهی است که به محله همت آبادآمده‌ام. او را گاهی صبح  و بیشتر بعدازظهرها می بینم. گاهی شب‌ها با…

  • هانی و شی مرید

    چشم‌هایش از درد می کرد و قرمز شده بودند. گوشی را کنار گذاشت. آخرین پیام های تلگرام را نخوانده بود. چشم درد بی قرارش کرده بود. با صدای بلند هانی را به اتاق کشاند. ⁃ هانی جان شام چه شد؟ یک دست گوشی و در دست دیگر ملاقه میان چارچوب درد ایستاد. ⁃ داشتم لایواستوری…

  • نامه ای به آنا

    آناستازیا عزیز،امروز من به سن‌پترزبورگ رسیدم. مدتی در سفر بودم. از دریا و خشکی از دل کویر تا امروز که به پنجره اروپا رسیدم. هنوز چشمم به کاخ پترهوف و فواره‌ها نیافتاده است. از این که هنوز غبار زاهدان و سفر دور و درازم را نه تکانده‌ام غمگینم. دوست دارم باقی زندگیم کنار این فواره‌ها…

  • نور خدا

    داستانکی برای خدا نور لجه‌ای(لجعی) (و به آنها گفت که در اورشلیم چه سرنوشتی در انتظار اوست؛ او فرمود: «مرا که مسیحم خواهند گرفت و نزد رئیس کاهنان و علمای مذهبی خواهند برد و به مرگ محکوم خواهند کرد. آنان نیز مرا به رومی‌ها تحویل خواهند داد. ایشان مرا مسخره کرده، شلاق خواهند زد و…

  • حافظ در زاهدان

    حافظ در زاهدان دست را تا نیمه بالا آورد. چندین تاکسی از کنارش به سرعت رد شدند. – خرابات دربست پرایدها با حرکات زیگزاگی از خیابان عبور می کردند. گاه صدای افتادنشان در دست‌اندازها به گوش می رسید. مرد جوان پای بر روی ترمز گذاشت و جلوی پیرمرد توقف کرد. لباس‌های عجیب و غریب مسافر…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *