نوشته‌های مشابه

  • مسیح در چابهار

    #داستان آفتاب پشت ابرهای ضخیم پنهان شده بود. نسیم صبحگاهی از روی دریا بوی نم را با خود به ساحل می آورد. قایق‌های کنار ساحل به آرامی بالا و پایین می رفتند. پنجره اتاق را کمی باز کردم. انعکاس صدا موج ها خودشان را به داخل اتاق رساندند. دوست خبرنگارم روی تختش نشسته بود. هنوز…

  • |

    زرگل

    حنای روی دستش هنوز رنگ نباخته است. از خواستگاری تا روز عروسی دو ماه هم طول نکشید. سرعت حوادث لذت دقایق را از او گرفت. یک چشم به هم زدنی دید جامه سرخ پلیوار دوز به تن دارد. بچه ها بالای سرش شاباش جمع می کنند. چشم هایش بسته و سرش پایین است. زنی از…

  • نور خدا

    داستانکی برای خدا نور لجه‌ای(لجعی) (و به آنها گفت که در اورشلیم چه سرنوشتی در انتظار اوست؛ او فرمود: «مرا که مسیحم خواهند گرفت و نزد رئیس کاهنان و علمای مذهبی خواهند برد و به مرگ محکوم خواهند کرد. آنان نیز مرا به رومی‌ها تحویل خواهند داد. ایشان مرا مسخره کرده، شلاق خواهند زد و…

  • هانی و شی مرید

    چشم‌هایش از درد می کرد و قرمز شده بودند. گوشی را کنار گذاشت. آخرین پیام های تلگرام را نخوانده بود. چشم درد بی قرارش کرده بود. با صدای بلند هانی را به اتاق کشاند. ⁃ هانی جان شام چه شد؟ یک دست گوشی و در دست دیگر ملاقه میان چارچوب درد ایستاد. ⁃ داشتم لایواستوری…

  • |

    زیورُک

    هشت سالش بود. داشت کلاس دوم را می گذراند. معلم از درس هایش راضی بود. او را ردیف جلو نشانده بود. -می خوای چه کاره بشی؟ -دکتر… سرش پایین بود. تند تند زمین را می پایید.  یک شب وسط زمستان ملا خلیل از مسجد برگشته بود. بچه های قد و نیم قد هر یک با…

  • |

    تیر برق

     در کوچه ما تیر برقی است که بین هم قطارانش ظاهرا دارای عقل و جان است. بسیار شبیه انسانهای این دوره زمانه است. یعنی می آموزد و آموخته هایش را هم به کار می برد. شب هنگام کسی اگر از کوچه عبور کند تیرهای دیگر مدتی روشن می مانند تا فرد رد شود سپس خاموش…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *