نوشته‌های مشابه

  • |

    سیگار 

    دست به کمر رو به جماعت سر به زیر ایستاده بود. چشم چرخان به آنها نگاه می کرد. همهمه ای در میان جمع برخاست.  – ساکت آقایون ساکت… اینجوری نمیشه که هر روز یکی یکی از جمع ما کم بشه، هیچ نام و نشانی از ما نمونه، بعد فقط تبلیغات منفی درباره ما همه جا…

  • هانی و شی مرید

    چشم‌هایش از درد می کرد و قرمز شده بودند. گوشی را کنار گذاشت. آخرین پیام های تلگرام را نخوانده بود. چشم درد بی قرارش کرده بود. با صدای بلند هانی را به اتاق کشاند. ⁃ هانی جان شام چه شد؟ یک دست گوشی و در دست دیگر ملاقه میان چارچوب درد ایستاد. ⁃ داشتم لایواستوری…

  • |

    آمر صاحب

    مرد شال بلندی دور سرو و تنش پیچیده بود. دو کودک با لباس های مندرس کنار او ایستاده بودند.گاهی زیرچشمی آنها را نگاه می کردم. منتظر دوستم بودم که داخل اتاق رفته بود. ما برای دیدن آمر صاحب آمده‌ایم…مرد شال پوش به سمت مرد منشی خم شده بود چند جمله دیگر گفت. منشی سعی داشت…

  • گلناز

    عرق سردی روی پیشانی و صورتش نقش بسته بود. چشمانش دو دو می زد. هر چند دقیقه دست به پاکت سیگار می برد. وقتی دستش با ته سیگار می سوخت آن را کنار خاکسترها می کشت. ⁃ ای لعنت به تو روزگار! چرا با من چنین کردی؟ چرا؟ لنگ بلند کنار دستش را به صورتش…

  • |

    مسخ

    دست ها و پاهایش سنگینی عمیقی را احساس می کرد. گویا از اختیار او خارج شده اند. به آسمان نگریست. ستاره ها بالای سرش چشمک می زنند. شب گذشته را به خاطر آورد. جنگ او با بلاه* سه شبانه روز طول کشید. چه ضربه هایی که به هم زدند. سه روز جنگ طاقت فرسا. بلاه…

  • |

    سیه مارِ نیلگ

    لنگ بسته بر سر و صورتش را باز کرد. عرق را از سر و رو بر زمین چکاند. غرق در خیالاتش گوشه ی کپر کز کرد. مه گنج بر آتشدان دیگ کوچکی را بار گذاشته بود.  – هان گنگوزار چه شده؟ کشتی هایت غرق شدن؟ – قجرها سرو کله شان پیدا نشده این طرفا؟ –…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *