نوشته‌های مشابه

  • |

    زرگل

    حنای روی دستش هنوز رنگ نباخته است. از خواستگاری تا روز عروسی دو ماه هم طول نکشید. سرعت حوادث لذت دقایق را از او گرفت. یک چشم به هم زدنی دید جامه سرخ پلیوار دوز به تن دارد. بچه ها بالای سرش شاباش جمع می کنند. چشم هایش بسته و سرش پایین است. زنی از…

  • |

    زیورُک

    هشت سالش بود. داشت کلاس دوم را می گذراند. معلم از درس هایش راضی بود. او را ردیف جلو نشانده بود. -می خوای چه کاره بشی؟ -دکتر… سرش پایین بود. تند تند زمین را می پایید.  یک شب وسط زمستان ملا خلیل از مسجد برگشته بود. بچه های قد و نیم قد هر یک با…

  • خالو

    گل‌محمد اسطوره عاشقی در روستای ما بود. نماد خواستن و دست نکشیدن تا با یار رسیدن، اما داستان او جور دیگری جلو رفته بود. یعنی مبتلا به عشق بی وصال شده بود. رنج نرسیدن او را از شهر و دیارش به ملک غربت رسانده بود.پدر می گفت چند بار با مردم به دنبالش گشته بودند…

  • |

    مسخ

    دست ها و پاهایش سنگینی عمیقی را احساس می کرد. گویا از اختیار او خارج شده اند. به آسمان نگریست. ستاره ها بالای سرش چشمک می زنند. شب گذشته را به خاطر آورد. جنگ او با بلاه* سه شبانه روز طول کشید. چه ضربه هایی که به هم زدند. سه روز جنگ طاقت فرسا. بلاه…

  • |

    سیه مارِ نیلگ

    لنگ بسته بر سر و صورتش را باز کرد. عرق را از سر و رو بر زمین چکاند. غرق در خیالاتش گوشه ی کپر کز کرد. مه گنج بر آتشدان دیگ کوچکی را بار گذاشته بود.  – هان گنگوزار چه شده؟ کشتی هایت غرق شدن؟ – قجرها سرو کله شان پیدا نشده این طرفا؟ –…

  • ماهور

    ماهور هوا کم کم سرد می شود. روزنامه را ورق می زنم. فنجان چای روی میز کوچک سرد شده است. می روم یکی دیگر برای خودم بریزم. چای، روزنامه و کتاب سرگرمی‌های دوران بازنشستگی‌ام شده‌اند. عصرها در پارک لاله قدم می زنم. چند کلاغ‌ گاهی از روی چمن‌ها به طرف نیمکت سنگی که من نشسته‌ام…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *