نوشته‌های مشابه

  • لهجه کرشی

    لهجه کرشی (Koroshi) جزیی از زبان های شمال غربی ایرانی است. جایی که زبان بلوچی در آن واقع شده است. این لهجه در تقسیم بندی زبانشناسی بخشی از لهجه ها و شاخه های زبان بلوچی قرار می گیرد. در سلسله مقالاتی قصد دارم لهجه های مهم بلوچی را که در تقسیم بندی های زبانشناسی دارای…

  • انسان

    کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست اول این روزها اخبار و حوادث خشم و خشونت عریان جامعه را بیش از پیش نمایان می کند. کافی است روزنامه و سایت‌ها را بخوانید در همه‌شان حداقل چند خبر از خشونت لجام گسیخته در جامعه وجود دارد. قتل، دزدی، بی حرمتی مضمون بیشتر حوادث جامعه ما…

  • گزارش بازدیدهای ۲۰۰۹/۷

    خلاصه ای از بازدید های وبلاگ من در ماه جولای ۱. تعداد بازدیدها : ۳۸۹۴ ۲. متوسط تعداد بازدید در روز: ۱۲۵/۶۱ ۳. بالاترین کشور ها: آمریکا-ایران – روسیه ۴. اتصال از گوگل: ۸۸۹ ۵. بیشترین کلید واژه جستجو شده:فیل تر ۶. بالاترین صفحات: tag/linux/feed/ ۷.بیشترین سیستم عامل: ویندوز- لینوکس – ناشناس ۸.مرورگرها:اینترنت اکسپلورر فایرفکس …

  • |

    سیگار 

    دست به کمر رو به جماعت سر به زیر ایستاده بود. چشم چرخان به آنها نگاه می کرد. همهمه ای در میان جمع برخاست.  – ساکت آقایون ساکت… اینجوری نمیشه که هر روز یکی یکی از جمع ما کم بشه، هیچ نام و نشانی از ما نمونه، بعد فقط تبلیغات منفی درباره ما همه جا…

  • مسابقه انتخاب برترین سایت و وبلاگ توسط شرکت پیام بلوچ

    به نقل از سایت نیکشهر شرکت پیام بلوچ قصد دارد تا با برگزاری نظرسنجی ، برترین سایت و وبلاگ در بین مردم را معرفی کند . این نظر سنجی از تاریخ 3/7/91 تا پایان روز 10/7/91 برگزار می گردد و در پایان به 3 سایت و وبلاگ برترجوایز ارزنده ای اهدا می گردد . نحوه…

  • منی بلوچی رپورٹ

    بازگین وهدی انت که من ادان بلوچی نه لکتت. یکی چه دلیل شی بیتت مه من باز گون دگه کاراں دست بند بوتگاں۔ چنت وهد اینت که گوں ترجمه بلوچی کمتر کار کنگاں پی چی که من ته این پروژه ان وت وت کار کنان و دگه بلوچ په چوشین کار کمتر در کپیت. بله…

پاسخ دادن به Mostafa Daneshvar لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

۴ دیدگاه

  1. کمی با عبارت “ملی” گرایی مشکل دارم. چون سیستانی خودشان را یک ملت نمی دانند. آنها زبان شان فارسی است. حتی قومیت هم نیستند. چون قومیت شان هم فارس است. احتمال این را می دهم که منظور زمان سیستان بزرگ مثل خراسان بزرگ است که ناحیه جغرافیای است تا یک ملیت یا حداقل یک قومیت. اگر منظور این باشد سوال بسیار رندانه و پخته است. حقیقتا بنده هم به نوبه خود به موضوع فکر کرده ام و چند سال پیش از دوستانی زابلی همین را پرسیده ام که اآیا شما احساس تعلق خاطر و هم قومیتی با آنسوی مرز را اصلا دارید یا خیر. عجیب این که چنین حسی وجود ندارد. دلیلش به نظرم فراتر از شرایط فعلی حکومت مرکزی است. اطلاعات من کم است. ولی به نظر می رسد مفهوم سیستانی به معنای سیستان بزرگ که قسمت عمده اش در افغانستان است در ذهن کسی شکل نگرفته است. همانطرو که خراسانی های ایسنوی مرز تعلقی با خراسان جا مانده در افغانسان تعلقی ندارند.
    بلوچ ها سرکش ترند. همین بلوچ را متمایز و دیگران را علیه او حساس تر کرده . دلیلش چیست؟ چندان نمی دانم. ولی هویت قومی در بلوچ ها قابل قیاس با دیگران نیست. خوب و بدش را نمی دانم.

  2. من هم گفته های رازگو را تایید میکنم،و اعتقاد دارم تمایلات ناسیونالیسم در بین سیستانیها نسبت به قومیت و سیستان بزرگ کم اهمیت است و این احساسات در کنار تمایلات دولت مرکزی پررنگ تر است. اگر برای احساسات ناسیونالیسم چند شاخصه در نظر بگیریم مانند:ملیت و قومیت،دین و مذهب،زبان،قهرمانان و شخصیت های قومی و ملی،مظاهر باستانی و تاریخ مشترک.
    و بخواهیم آن را به سیستانی های فعلی تسری بدهیم خواهیم دید که در اکثر شاخصه ها با حکومت مرکزی احساس اشتراک می کنند و از سویی شاید عدم شناخت درست از ریشه های فرهنگی و تاریخی و جدا ماندن از اصل و همچنین احساس چشم انداز و شرایط به مراتب بهتر در داشتن احساسات ناسیونالیسم با حکومت مرکزی و وفادار ماندن به تقسیمات کنونی موجب ضعف چنین تمایلات و احساساتی در بین سیستان باشد. حرکت هایی مانند رفتار آقای شهریاری و نمونه های مشابه نمی تواند معیار سنجش تمایلات ناسیونالیسم در بین سیستانیها باشد در شرایط نابسامان کنونی جبهه گیری مقابل قوم بلوچ (به عنوان یک رقیب استراتژیک) می تواند یک امتیاز تلقی شود.هر دو این اقوام به حکومت مرکزی وابسته هستند و برای بقا و رسیدن هر کدام تمایلات بیشتری به مرکز داشته باشد از امتیاز و شرایط بهتری برخوردار میشود.

  3. سلام مصطفای بزرگ!
    چشم. اما و اگرها اگر بگذارد. اما، « خودم، بی خیال…»، نه! هرکدام از ما باید یک «دانشور » بنویسیم. راستش «مصطفی دانشور » اعلام حضوری بود که دل مرا خنک کرد؛ با خونسردی اش؛ با دانش گسترده اش؛ با افتادگی اش؛ با حس عمیق ملی اش؛ با همدلی عارفانه اش با موسیقی، الی آخر…با همه وجود جوانی اش.
    گاهی فکر می کنم که در این مجال تنگ عمر های هفتاد، هشتاد ساله، چگونه می توان اینهمه اندوخته انباشت! و « مصطفی ِ جوان ِ متولد ِ شصت و دو، در گوشه ای ایستاده به خامی ام می خندد. وبه خودم می پرانم که : گوارای وجود(!) که پلنگ بچّگان صخره های دیوان کوه را از خاطر وانهاده، آن دورها آن گورنان پوده شاخ ِسُم ریختۀ گاو آورد را چه رصد می کنی؟!
    این از نوع مدایح بی صله است که برای مصطفی سروده می شود. شب و روزش خوش باد.